لحظه های زندگی من
خاطرات
ا ین روزا سرم خیلی شلوغه.سخت مشغولم به اتمام یک سری کارای عقب مونده تا توسال جدید نفس تازه ای بکشم ودوباره متولد بشم . این روزاشادم .یه ماهه که مرتب رژیم گرفتم وهرروز ورزش کردم .وتابه حال ۵ کیلو کم کردم بدجور مشغول پایان نامه فوقم ومی خوام زودتر تمومش کنم. روزای بدی رومی گذروندم .من وناامیدی هرروز باهم کلنجار می رفتیم .چه روزایی پرازغم بیحوصلگی وتنبلی وپرخوری برای جبران دردهام ولی یه روزی ازروزای خود ایه فکر مثل خوره افتادبه جونم .اون فکراین بود.جوانیت ولحظه های عمرت به سرعت باد می گذرن وتونشستی وزانوی غم بغل گرفتی.به خودت بیا پرند واززندگیت لذت ببر .چون دیر بجنبی این قافله سالار به ته خط می رسه وتوباید غزل خداحافظی رو بازم با فغان وحسرت بخونیو ومن به خودم اومدم .ایستادم وناامیدی رو شکست دادم .گفتم می جنگم برای اینکه می خوام زندگی کنم وخوب زندگی کنم .حالا یه ماه ازاون روزمی گذره ومن سرشار از انرژی ام. متن پایینی یه نجوای دل وقتی که خدا ازرگ گردن به اون نزدیک تربود وتوآغوشش گرفته بود: دلم پراز بهانه های کوچکی برای نفس کشیدن وزندگیست دراین صبح پاییزی نیمه سرد باخود ودرخودبه آواره های دردهایم می اندیشم وباتمام سکوتم فریاد می کنم :من زندگی می کنم قوی محکم واستوار حتی اگر همه سقف های جهان برسرم آوارشوند حتی حتی حتی چون درنهایت همه برق ها ورنگ ها آفریده بزرگ خداوندگاری هستم که از آفرینشم غایتی داشت و مرا گوهر آفریده هاش نام نهاد. پس یا حق ویارب توانم بده صبرم بده ودردم بده که خوب فهمیده ام که درد آغاز شکفتن دانه ضعیف وکوچک است. من می توانم حتی اگر گاهی وقتها ناله کنم حتی اگر بعضی وقتها ازبه دنیا آمدنم شرمسار باشم ولی درعمق عمق همه این شکوه ها من هستم وزندگی می کنم دوستای گلم اگه فرصت نکردم بهتون سر بزنم به بزرگواری خودتون ببخشید. برام دعا کنید تا این دیدگاه واین امیدو حفظ کنم تا به آرزوهام برسم هرزگاهی میامو وخبری ازخودم می دم خواهش می کنم خاموش نباشید چون حرفای شما بهم روشنی می ده دوست کوچک شما پرند امیدوار ومن بازهم تنهاتر ازهمیشه شدم ونشستم روبروی دوست شیشه ام تادردی ازدلم بگویم وبرگی ازوبلاگم بنگارم دلم هوای زیارت امام رضارو روکرده نمی دونم چرا غروب که میشه انقدر دلم می گیره واین سوز صدای شادمهر آتیشم می زنه وبغضم می ترکونه: باید توروپیداکنم شاید زیادم دیرنیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست بااینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی بایدتوروپیداکنم توباخودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه اون لحظه های آخر ازرفتن پشیمونت کنه دلگیرم ازاین شهرسرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی حس می کنم ازراه دور آخریه شب این گریه ها سوی چشاتو می بره عطرتنت ازپیرهنی که جا گذاشتی می پره باید توروپیداکنم هرروزتنهاتر نشی راضی به باهم بودنت حتی ازاین کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسم باورکنی اگه برم دوباره هوائی می شم دوباره یادم می افته که چیاروداشتم فراموش می کردم اگه برم می دونم بارون می یاد خیسم می کنه ودل تنهام دوباره توبرگریزون پاییز می لرزه ودوباره هوس نگاهت دیونش می کنه اگه برم دوباره ریشه های بدمصبم که تازه توی آب این سرزمین ناآشنا خو گرفته دوباره یاد خاطرات سرزمین مادریش سوارش می کنه می مونه بین زمین وآسمون اگه برم یادم می ره که قول دادم قوی باشم ،تاب بیارم که باورم شده که فردای فراداهای سیاه وسفید من رنگین کمون رویایی منتظر نشسته تا من ازسفر دورودرازم برگردم اگه برم دوباره ساز رفیق نیمه راه کوک میشه وبوی خاک سرزمین مادری دیونم می کنه اگه برم....... پیشت می مونم حتی اگه ریشه هام بخشکن پیشت می مونم حتی صبایی که دیگه هیچ چیزی از خواب بیدارم نمی کنه وآفتاب ازپنجره اتاقمون سرک نمی کشه پیشت می مونم که بهت ثابت بشه رفیق نیمه راه نبودم پیشت می مونم وعطرتنت میشه تنها دلخوشیم وآغوش گرمت میشه تنها محل که بعد ازیه بغل تنهایی بهش پنا ه می برم پیشت می مونم تا همه بگن آره تقدیر ه قسمته روپیشونی همه نوشته که باورم بشه خدانوشته پیشت می مونم دل می بندم به اینکه حتما حکمتی توکاره اینم یه فراز از زندگی پرفراز منه که باید ازش درسی بگیرم پیشت می مونم تا فردای فرداها خدا کریمه سلام .مي خوام ساده بنويسم .بدون مقدمه . اين روزابدجورخسته ام ومدام درحال خوردن وخوابيدن ومثل خرس قطبي شدم .تمايل شديدي به خوردن پيداكرده ام ومدام خدا،خوابم مي ياد.رسما به يك موجودخنثي تبديل شدم كه حوصله هيچكاري رونداره. ازخودم خسته شدم كه هروقت مي خوام بنويسم شكوه وشكايت مي كنم.احساس بدي دارم .يه عالمه انرژي منفي توبدنم جمع شده.تاوقتي لاغرنشم وموهاي زائد بدنم رفع نشه ،نمي تونم احساس خوبي نسبت به خودم وبدنم داشته باشم . رابطه ام با دنيا وخدا قاراش ميشه .صداي اذان منو به هيچ جا نمي بره وديگه مثل قديما ذهنم نمي كشونه .احتياج به تنوع وتغيير درزندگي دارم .من هميشه از ساوه زندگي كردن وحالا ازاينكه توتبريز زندگي مي كنم ،مي نالم.سنم كه بالا مي ره دردامو بهتر تفسيرمي كنم .دردمن اينه ،من ازتنهايي فرارمي كنم .اگه تنها نباشم فرقي نمي كنه كه كجا باشم تهران ساوه تبريز ويا اراك . حالا اينو مي فهمم دركنار خانوادت وفاميلت وحتي دوستاي صميمي بودن نعمت بزرگيه .ولي وقتي داري قدرش نمي دوني ووقتي نداريش حسرتش مي كشي وبدجورخلاءش احساس مي كني .احساس خستگي مي كنم.گردنم درد داره واذيتم مي كنه .ازدست جهاني كفري ام .اينكه اون مي تونه با خانوادش باشه ومن نه آزارم مي ده ومي سوزنم .هرروز يه بهانه براي با اونا بودن جورمي كنه .يه روز دادشش مي خواد خريد كنه وازجهان مي خوادكه با هاش بره خريد 4 ساعتي طول كشيد. يه روز مي ره دنبال باباش محل كارش .بعد اونو ازاون سرشهر محل كارش مي رسونه به اين سرشهر يعني خونشون يه 4 ساعتي طول كشيد رفتنش وآمدنش. هفته گذشته من مجبوربودم به خاطر كاراي اداره ازساعت 5 بعداز ظهر تا 10 شب جايي باشم .فكر مي كنم هفته گذشته 3الي 4 روزي اين برنامه رو داشتم .هردفعش تنهايي خونه نموند وخونه باباش بود. پنج شنبه هم كه گفت بريم سري بزنيم بهشون ورفتيم وسرزديم .مثلا شام .بوي مرغ حالم بهم زدوحتي نتونستم يه تيكه كوچولو ازش بخورم .مامانش مثل آدم آهني بي احساس .سلامم نمي ده .انگار نه انگاركه چندروزي ميشه همو نديدييم. يكي از داداشاش ترك تحصيل كرده .جهاني پروندش گرفته وپي گيره بنويسش به يه دبيرستان شبانه روزي .اينم فكر مي كنم چند ساعتي وقتش گرفته .به من كه نمي گه خيلي چيزارو. جداي از افراطي كه جهان داره انجام مي ده درموردخانوادش مي دونيد چي آزارم مي ده اينكه چرا اون آره ومن نه .چرامن نمي تونم با خانوادم باشم ولي جهان مي تونه .چرا اون به مشكلات خانوادش مي رسه ومن نمي تونم حتي باهاشون باشم چه برسه به اينكه به مشكلاتشون برسم . امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه با با من ديگه 27 سالمه چرا نبايد زندگي كنم .سهم من اززندگي خيلي چيزاست كه نتونستم بهشون برسم . مي خوام شادباشم ،مي خوام اززندگي لذت ببرم ومي خوام ورزش كنم .مي خوام دكتري شركت كنم وقبول شم ومي خوام مادربشم ومي خوام آزاد بشم خسته شدم ازبس كه صبحا با اجبار ازخواب بيدار شدم واين لباساي مسخره واين چادركذائي روانداختم روسرم وپامو گذاشتم به جايي كه كاراش يه مشت روزمرگيه ومنو قانع نمي كنه خسته شدم ازخودم ازبس كه بعد ازهربار تعطيل شدن از اداره به زور خودم رسوندم خونه وبعد از خوردن يه عالمه غذا .چسبيدم به تخت و2 ساعتي خواب نوش جان كردم وكسل وعصبي بلند شدم . خسته شدم ازبس كه هرروز به خودم گفتم رژيم مي گيرم ،كم مي كنم وبعدازچندروز رژيم گرفتن ول كردم همه چيزو. خسته شدم ازخودم وبي ارادگيم .ازاينكه 2 ترمه هنوز پايان نامه ارشدم كارنكردم وحالا تازه روي موضوعش وسواس پيداكردم ومخم ازبس كه درموردش فكر كردم ،ديگه نمي كشه خسته شدم ازخودم وتنهايي هام واقبالم .ازبس كه همش بايد با چيزايي روبربشم كه ازشون متنفرم . خانواده شوهرم ورفتاروشون بدجوررواعصابمن .هميشه ازآدماي بي فرهنگ ونفهم ودهاتي بدم مي آمد وحالا اين خانواده دقيقا اين طوري اند.واي اين زن مادر شوهر خودش به عنوان يه سوژه براي درداي من كافيه .خدانصيب هيچ دختري نكنه وهيچ خانوادهاي سروكله زدن به يه بيماررواني كه كشندست ،باوركنيد. احساس مي كنم به يك كوه گوشتي بي خاصيت مدام ناله كن تبديل شدم .يه زن تنها كه توزندگيش ازرسيدن به آرزروهاش مونده . مي دونيد دقيقا الان چي مي خوام بذاريد تصور كنم: 20 كيلويي از وزني كه الان دارم كمتر بودم زيرگردنم موي زائد نداشتم درشهري كه پدرومادرم بودند زندگي مي كردم خانواده شوهرم مثل خودمون بودند پايان ناممم آماده كرده بودم مدرك رانندگيمو گرفته بودم جهاني وضع ماليش خوب بود يه خونه به اسم خودمون داشتيم ماشينمون مدل بالا بود من بلد بودم كه تاربزنم من يه شناگر ماهربودم من يه نويسنده موفق بودم كارم اين كاري نبود كه الآن دارم خواهرم ازدواج مي كرد ارادم زياد بود زبانم فول بود يه بچه توپول خوشگل بانمك داشتم اينا كه چيززيادي نيست . من فوق ليسانس روانشناسي ام .مي تونم به ديگران كمك كنم اما توكار خودم موندم . آخي يه كم خالي شدم دست آخر يه مناجا ت فقط براخودم .هرجور دوست داريد دربارم فكركنيد . خدايا به من بياموز كه ازلحظه هاي زندگي ام ،لذت ببرم خدايا به من كمك كن دل بزرگ تر وروح بزرگ تري داشته باشم خدايا به من توان بده تا اضافه وزنم را رفع كنم خدايا اتفاقاتي وآدمهايي را برسرراه من قرار بده كه به رشدم كمك كنند نه پسرفتم خدايا به من قدرت تحمل بده تاخانواده شوهرم وكارهاشون اينقدر اذيتم نكنه خدايا به من كمك كن بشوم آن پرندي كه مي دانم تو توانايي ولياقتش را به من دادي وقصوربرگردن اين دختر تنبل پرخور وخواب كه داره خلائهاشو با خوردن پر مي كنه ،بهش بفهمون كه اين راهش نيست خدايا من مي خوام بشم همون پرندي كه توروزاي كنكور براي اينكه صبح زود بيداربشه ودرس بخونه .روي تشك نرم نمي خوابيد وبه جاش روي فرش مي خوابيد تا صبحا بتونه زود ازخواب بيدارشه همون ژرند كه رتبش توكنكور200 شد . مي خوام موفق بشم .به من كمك كن . دوهفته ای میشه که حوصله نکردم برگی ازدفتر وبلاگم پرکنه وبسپارم به دست اینترنت به قول یک شاعر روزگار غریبیست نازنین امروزم باز ازاون روزای خداست که این پرند دلش گرفته الان که اینجام ودارم می نویسم ازمیان اشکهام وتاسفم تو اتاق یه خونه دلگیر دارم حرف می زنم با خودم وکسایی که نمی شناسمشون دوستان تواین مدت نبودن بگم چی شد. خانواده شوهرم اسباب کشیدن واومدن اینجا ماهم اسباب کشیدیم واومدیم اینجا ماه رمضون شد وهمش روزه بودیم تادیروز که بله دیگه...... با اومدن اونا به اینجا ازیه لحاظی خوب شد که خونه ما ازحالت هتل بودن دراومد اما درحال حاضر شغل جدید ودوم جهانی که اونو بدون منت وبا وظیفه شناسی به انجام می رسونه ،رانندگی آژانس هست برای تردد پدر،مادر،خواهر،برادر بله تازگی ها سرش می زنی دمش می زنی خونه باباش ایناست یه مسافرم به جمع ما اضافه شده یه مسافر کوچولو که تازه چشماشو به روی این دنیا ومصیبتاش بازکرده امروز توتنهایی تولحظه که بغضم ترکید وداشتم ازخدا گله می کردم .می دونید چی بهش گفتم .گفتم خدا توکه منو می شناختی .توکه اینارو می شناختی.چرامنو وسرنوشت من این طوی شد.چراباید گیرآدمایی بیفتم که هیچی اززندگی نمی فهمن.وقتی این حرفومی زنم ،تصورنکنید ازروی بدجنسیه .اگرخودتون ازنزدیک شاهد رفتارهاشون باشید اون موقع باورتون میشه که راست گفتم. گفتم باشه خدا چرامن ؟ مگه ازدخترای دیگه چی کم داشتم .چرا انقد دل ساده ای داشتم.چرا اونقدرغرق عشق ومحبت جهانی شدم که همه چیز یادم رفت.که یادم رفت برای زندگی کردن ،فقط عشق کافی نیست .که نمیشه توخلا زندگی کردد.که دل صاحبمونده من خیلی تنگه خیلی خیلی آخ دلم یه بغل می خواد یه بغل گرم وآروم .دلم یه گوش می خواد یه گوش امین .یه گوشی که حرفام بشنوه ولی تفسیربدنکنه >که حرفام پخش نکنه اخ امروز بدجور دلم گرفته .بعداراون ماجرای خواب وترس جهان که کارش به سرم وبیمارستان کشید ،دوسه باری دوباره اینطوری شد.جالبه که مخصوصا وقتایی که سر خانوادش دعوامون میشه این حالت بهش دست می ده .یه هوانگار جهان نیست یه نفردیگه رفته توجلدش .دندون غرچه می کنه ومی لرزه وخیره به من نگاه می کنه .اون لحظه احساس می کنم می خواد خفم کنه.خیلی می ترسم نکنه جهان من مثل مامانش تبدیل به یه بیمار روانی بشه . شاید شماها پستای قبلیه منو نخوندید .من اینجا توی غربت توی شهری هیچ فامیلی توش ندارم .با شهر خودم فاصله زیادی داره ،دارم زندگی می کنم.اینجا 90 درصد ترک زبانند یعنی کلا توجلسات محل کار جامعه و...همه دارن باهم ترکی صحبت می کنند.جهانم ترکه .مادرش حتی نمی تونه یه کلمه فارسی حرف بزنه واینطوری که تمام رابطه ها به جهان ختم میشه وبین مردم این شهر ،خانواده جهان وفامیلش یه غریبه ام .که ازبیشتر حرفاشون سردرنمی یارم .مگه این کانال عوض کنن وفارسی حرف بزنن. من یه کارمندم یه کارمندی که 30 روز درسال بیشتر حق گرفتن مرخصی نداره.3 ماهی میشه که سری به مامانم اینا نزدم .امروز خیلی بچه شدم .دلم هوس افطاریهای مامانم کرده .دلم برای شلوغ بازیهای خواهر وبرادرم تنگه .دلم برای مادربزرگم که به رحمت خدا رفته ،تنگ شده .اینجا حتی وقتی با جهانی قهرم وحوصلش ندارم جایی نیست که درش روی من باز باشه. جهانم تازگی هاخیلی بد شده یا درحال آژانسی کردنه یا درحال رفتن به خونه اونا وقتی که خونست یادعواست یاحالش بدمیشه . دیشب افطاری خونه عموی جهان دعوت بودیم ومامانش اینا بودن .خدایا من ازشون خجالت می کشم .پول دادن به لباس کلا توی فرهنگشون نیست .آخرین لباسایی که 2 سال پیش منو جهانی به عنوان عیدی برای مامانش خریده بودیم ،کثیف واتو نکشیده تنش بود.من اصلا نمی تونم یه لحظه پیش پدر مادر جهان بشینم .چون ازبوی گند سیگار حالت تهوع بهم دست می ده.ماشااله روزی 2الی 3 بسته سیگار می کشن.این زن یه بیمار سایکوزه که اسم بیماریش دوقطبی یا همون شیدایی –افسردگیه.یعنی یه مدت زیاد ی عصبی وپرانرژیه ویه مدتم بی حوصله وافسرده.من ازوقتی عروسش شدم تابه حال دستپختش نخوردم .کثیفه .پسراشم تبدیلش کردن به یه بچه لوس که فقط می خوره ومی خوابه .جالبه توخونه جهان اینا همه چیزبرعکسه به جای اینکه پدرومادر مواظب بچه ها باشن .بچه ها مواظب پدر ومادر هستن .نه اینکه پیرباشن نه .جهان دومین بچه است وبقیه خونه اند. خلاصه بدجوراینجا مکافات می کشم .ازیه طرفم دلم تنگه خانوادمه وازطرف دیگه جهان اونقدرخودش برای اینا می کشه که من به مرز دیونگی می رسم .دلم برای خودم برای غربتم برای جوونیم می سوزه .دلم می سوزه برای اینکه وقت منو جهان صرف دهاتی بازیها وبی فرهنگی های اینا میشه .ازنظراونا بچه معادل یه نوکره که وقتی ازش راضی میشن که حی ازهرلحاظ ساپورتشون کنه . وقتی یه همکاری ازخانواده شوهرش می گه یامادر شوهرش من بدجور حسرت می کشم .حسرت بخت خودم که این چه بختیه عشق نمی تونه دووم بیاره ومن ازفرداها می ترسم .خیلی بدون سلام نمی شه ولی فکرکردم چرا همش باید سلام بدیم پس به جای سلام می گم پاینده باشید سلامت باشید ومقاوم باشید. چی بگم .اول این که 3 روزه رفتم مسافرت .ولی به محض راه افتادن درحالیکه بسیار شارژبودم وازاین که می خوام برم مسافرت واقعا خوشحال بودم ، اتفاقی وقتی شوهرم داشت بانگهبان ساختمان صحبت می کرد ،متوجه شدم کلید خونمون داده به برادرشوهرام تااین چندروزکه ما نیستیم بیان وخونه ما بمونن.آخه یکیشون اومده اینجا وداره کار می کنه .یکی دیگه هفته ای 2روزتوشهرمحل زندگی ماپلاسه .انگارخودش خونه زندگی نداره.منو می گید آتیش گرفتم .اولا این که اصلا چه معنی داره که وقتی خونه نیستی کسی بیاد و توخونه آدم بمونه دوم این که خونه ریخته وپاشیده بود ووقت نکرده بودم ،مرتبش کنم وسوم این که لباسای زیرم شسته بود وروی گیره بود.راه افتادیم .لحظه حرکتمون جهان بایکی از دانشجوهاش به خاطر پایان نامه قرار داشت .پس من نتونستم مسئله رو مطرح کنم .صبرکردم دانشجوش که رفت همزمان باحرکت مابه طرف جاده ودرواقع مسافرت من شروع کردم .واقعا خیلی عصبانی شده بودم .به قدری که اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم .کولی بازی روبا درجه شدیدش دراوردم وگفتم باید برگردی خونه تامن لباسام رو جمع کنم ازروی گیره .جهان هم وقتی عصبانیه باسرعت خیلی زیاد رانندگی میکنه.رسیدیم به خونه من باسریع پیاده شده وکلید روبرداشتم وبه طرف آسانسور دویدم .رسیدم به طبقه 9 یعنی جلوی درآپارتمانمون دیدم درنیمه بازه وکلید روی دره .اولش ترسیدم .ولی رفتم دیدم آقازاده ها تشریف مند شدن .یکیشون توی دستشوئی بود.وآن یکی توی اتاق کار جهانی .کمی رفتم جلودیدم داره توکمدای لباساروبرانداز می کنه .خلاصه من به مسخره گفتم :یا الله کسی خونه نیست .اونی که تو اتاق بود .ترسید وخودشو جمع وجورکردوسلام کرد.منم بااخم وتخم جواب سلامشو دادم واصلا محلش نذاشتم .فوری لباسامو جمع کردم وبه طعنه گفتم کلید روی دربود.ازدراومدم بیرون ودرو محکم کوبیدم به هم ورفتم .رسیدم ونشستم .ولی واقعا عصبانی بودم وبازم شروع به دادوبیدادکردن کردم .گفتم من نمی یام مسافرت .تونمی ذاری یه روزمن اعصابم راحت باشه .نمی دونم ازدست فامیلای توبه کجا پناه ببرم. خلاصه راه افتادیم .منم که حی یاداین موضوع می افتادم یا دادمی زدم ویاگریه وزاری می کردم . اونقدر منت کشی کرد .بهانه ودلیل آورد وگفت مسافرتمون خراب نکن که دلم راضی شد.مسافرت خوبی بود یه شب توی روستای کیلده وقع درگردنه حیران خوابیدیم .درخانه ای که پنجرهاش روبه درختای سبز وقدبلند بازمی شد وهوای خنک وشاید کمی سردی داشت ومن به خاطر دیدن مه زود ازخواب بیدارشدم .ازبوته های زیبای تمشک که میوهاش مثل یاقوت می درخشیدند ،مقداری تمشک چیدیم .شب بعدی درمنطقه ییلاقی جواهرده خوابیدیم خنک وزیبا .یه تکه ازبهشت .پرازترشی ومرباهای رنگاوارنگ ومحصولات سنتی وطبیعی وروزبعدهم سرعین وآب ودرآوردن خستگی جسم .ساعت 11شب جمعه رسیدیم به خانه ودیارمون.من زودتر اومدم بالا .دیدم اون یکی که باهاش بد رفتار کردم رفته همون روزیعنی جمعه رفته بود ویکی دیگر باکمال صفا پاشوگذاشته بود روی پاشو .لم داده بود روی کناپه وداشت فوتبال نگاه می کرد.منم بادیدن این صحنه دوباره حرصم گرفت واصلا تحویلش نگرفتم وزود رفتم وخوابیدم. فردا طبق معمول روزای دیگه سرکار ،3 خونه وخواب .بعداز بلند شدن مشغول کارخونه بودم که بله صدای زنگ آمد.دربازشدو وبرادرشوهرم واردشد.منم واقعا ناراحت بودم .پس به کارام ادامه دادم وزمانی که داشت تلویزیون نگاه می کرد جاروبرقی روزدم به برق وشروع کردم به گردگیری وجارو.تابلو بود که ناراحتم .جهانم بهش برخورد بابرادرش رفت وتاساعت 11شب نیومد.وقتی اومد تنهابود وکفری .رفت یه راست توی اتاق کارش وشروع کرد به خوندن پایان نامه هایی که استادراهنماش بود.به من محل نمی ذاشت .من خودم رفتم وشروع کردم به غرزدن .که پاشد رفت تواتاق خواب .منم بازم باعصبانیت شروع به دادوبیداد کردم.درومحکم بست وخوابید. اینجارو دقت کنید: ادامه من تاساعت 1 خوابم نبرد.یک وارد اتاق شدم که بخوابم.به محض ورودم دیدم جهان شروع کرد به دادکشیدن ودرحالت خواب ازتخت پاشد وآمد به طرف من ودستامو محکم گرفت . همش می بوسیدمش ومی گفتم جهان منم .که یه هو ازخواب بیدارشد وبه خودش آمد.قلبم به شدت می زد وجهانم .براش شربت درست کردم وشونه هاشو مالیدم ودوباره بردمش روی تخت .قرآن رو اوردم وگفتم بخونه شاید آروم بشه.ولی نمی شد.هرازگاهی خیره به من نگاه می کرد ومی گفت به من حمله کردن .پرند پنجررو ببند شیاطن به من حمله کردن.وای انگارقیافه من باکابوسش وترسش عجین شده بود وقتی منو نگاه می کردیاد اون کابوس می افتاد.من بدجور ترسیده بودم .احساس می کردم.می خوادبه من حمله کنه.انگار2 شخصیتی شده یکی خودش بود ویکی هم یه نفرکه میگفت شیاطن بهش حمله کردند.گریه می کردم .ساعت 1:30 بود،گفتم بریم دکتر رفتیم پایین .نمی تونست رانندگی کنه .یه مقدار رفت .دیدم حی می لرزه ویاد اون کابوس می افته .نمی دونید چه حال بدی داشتم.منم موبایلش برداشتم تابه عموش که نزدیک خونه ما بود زنگ بزنم .نمی گذاشت .به زور گرفتم شماررو وبه عموش گفتم که چه اتفاقی افتاده .اونم فوری خودشو رسوند با خانمش .ماشینو همونجا گذاشتیم وبا ماشین عموش رفتیم بیمارستان.آرام بخش وسرمو وخونه من تاساعت 6 صبح بیداربودم .هنوزم وقتی نگاش می کنم می ترسم. بعدش بهم گفت برادرشو برده خونه خواهرش.اما انگاری برادرش نمی خواسته که اونجا بمونه وبه جهان می گفته منو باخودت ببر .من اینجا نمی مونم .ولی اون به خاطرمن نیوردش.واین مساله خیلی ناراحتش کرده بود به طوری که وقتی می گفت .اشک توی چشماش جمع میشد به من میگه پرند من قلبم اینطوریه .با خواهر وبرادرهام وخانواده ام حسی سوای خانواده دارم وروشون خیلی حساسم واصلا دلم نمی خواد اذیتشون کنم .ازیه طرف توروهم می فهمم ونمی خوام توم اذیت بشی .واین وسطه گیرمی کنم که چه کنم وبهم بدجور فشار بیاره می دونید جهان قلب خیلی بزرگی داره .سعی می کنه به همه کمک کنه وهمین اخلاقش خیلی وقتا باعث ایجاد دردسر برای من میشه.منم توشرایط بدی ام این غربت وبیکسی،فشاری که تومحل کارم بهم می یاد وبیفرهنگ بازیهای خانواده جهان که بعضی وقتا واقعا دیونم می کنه . جهانو واقعا دوست دارم ونمی خوام یه تارمو ازش کم بشه .به غیر ازمشکلاتی که داریم واقعا باهم رابطه عاشقانه ای داریم .با محبته .منو واقعا دوست داره .ولی این مشکلات روی دوشم بدجورسنگینی می کنه.به خاطر اون حالش خیلی خودمو سرزنش کردم .براهمین فرداش که باز برادرش اومد چیزی نگفتم .امروز هم اومد وبازم چیزی نگفتم .موندم باید چکارکنم یه طرف جهانه کسی که واقعا دوستش دارم وازیه طرف یه کوله بار مشکلات توشهرغریب پی نوشت: -خانواده جهان دارن میان شهرمحل زندگی ما یعنی مرکز استان .جدیه جهان براشون خونه گرفته وفردا اسباب می کشه -من به کسی نگفتم ولی به شما می گم .عزمم جزم کردم که لاغر کنم برای همین ازشنبه رژیم دکتراتکینزو گرفتم که سریع لاغر می کنه .تواین رژیم فقط مجازی گوشت،پنیر وتخم مرغ وروغن بخوری وبقیه موادغذایی اعم ازنان وبرنج ومیورو حذف کنی بالکل .خوب رعایت کردم و1کیلوتاحالا لاغرشدم ومی خوام ادامه بدم -خودمونم داریم نقل مکان می کنیم وکلی کاردارم -تواداره هم دوباره اعصاب خردکنیه این رئیس نفهم ما بازم اضافه کاریها رو ردکرده وظلم به ما کرده.تواین ماه من روی یه نامه ای که زده بود بایگانی کارکردم .یه نامه جشنواره بودبه طوریکه ما تونستیم توی کشوربرگزیده بشیم ومقام 4 آوردیم ولی موقع اضافه کاریها به من خیلی کم داد.جالبه یکی ازهمکاراکه این ماه کلا مرخصی بودبه خاطر مسافرت به مکه 20 ساعتم ازما بیشتر گرفته ویه همکاردیگم که یه پیزن خرفتوچاپلوس ومسئول بایگانیه 30 ساعت ازما بیشتر گرفته وسوگلیشم همون خواهرشهیده 40 ساعت یعنی به عبارتی تفاوت بین 60 تا 100 هزارتومان بابقیه ماها(نمی دونم ازدست این عجوزه چکارکنم) باز هم دلم گرفته از زمین
ریشه ام به من وفانکرد رفت واز من آرزو گرفت رفت ودر من عشق را پراند باز فصل گریه است خدا باز هم جهنمی شدم خواب من دوباره خواب دیده است قصه ای که سالهاست شنیده ام قصه زنی که میرود.... که می رود قصه کبوتری سفید قصه من وتو وسراب آه ای خدا امان نمیدهند سالهای می شود که خفته ام وای آرزوی من همین و بس ریشه ها مرا صدا کنید این دلم امان من برید حرف تازه ای سوا کنید این دلم امان من برید حرف تازه ای سوا کنید نمی دونم چرا انقدر تو پست جدید نوشتن تنبلم تواین مدت دوباره یه اتفاق یعنی یه بلای دیگه سرم اومد.دوشنبه هفته پیش که تعطیلی بود شوهرم گفت که بریم به بابا ومامانم سربزنیم .منم بعداز مدتها یه تعطیلی وسط هفته به تورم خورده بود واصلا حاضرنبودم ازدستش بدم.برای همین طبق معمول همیشه به خاطر رفتن به خونه خانواده شوهرباهم بحث کردیم وقهریدیم بعدپطروس اومد منت کشی. بهش گفتم ازمن خیلی توقع داری اولاکه من تازه یه روز تعطیلی گیرم اومده اون وقت تومی خوای بابردن من به اونجایی که خودت می دونی چه وضعی داره،حروم کنی . خلاصه طی یک ساعت جلسه بااکراه وفقط به خاطرپطروس قبول کردم .جمعه یعنی حدودا یه هفته پیش بریم. جمعه آمد.ازقبل خودم فکرناهارراکردم .چون می دونستم طبق معمول همیشه توی آن خانه درب وداغون خبری ازناهارنیست.خودم ازمنزل موادلازم برای تهیه خورشت قورمه سبزی را برداشتم(تربه خدامی بینید بدبختبی من چه عمقی داره.).رسیدیم بله رسیدیم به خانه ای که یک کاروان شتربه همراه بارش به احتمال قوی اونجا گم میشه . پذیرایی توسط کوچکترین برادرشوهرم انجام شد 2عدد چایی زردنبوی بوگندو که تاکمر استکانهایی چرک ریخته شده اند.هنوز5 دقیقه ای ننشسته بودیم که وارد آشپزخانه که چه عرض کنم (خدایا خودت به من کمک کن) دیگه توصیف نمی کنم خودتون درتوصیف مختارید،واردشدم وخورشت رادرست کردم وبرنج رادم انداختم .جالب اینجاست که مادرشوهرم مرتبا می پرسید ناهارکی آماده میشه .منم به پطروس گفتم که بهش بگه والا مامهمونیم شما میزبان اصولا شماباید بدونید غذاکی آماده میشه. بله جونم براتون بگه بعدازصرف ناهار(اینم بگم که پطروس حی بشقاب مامان وباباش پرازگوشت می کرد وحی به همه خانوادش تعارف می زد بخورید ،تعارف نکنید)وبعدازاستراحتی مختصر پیشنهادداده شدبه جایی سرسبز دراطراف برویم تاآب وهوایی عوض کنیم .....بنده حتی ازخانه به سفارش آقای پطروس موادلازم برای پخت آش رشته هم برداشته بودم .راه افتادیم من ،پطروس ،مادرشوهر و3تازازبرادرشوهرها وخواهرشوهرم که 8 سال بیشترندارد.جایی سرسبز پرازدرخت وبوی تابستون جایی که 3 خانواده هم اونجا اتراق کرده بودند ،نشستیم .ازخانه مقداری هیزم برداشته بودیم .بساط آتیش ،چای وآش ....برای دمی بعدارکلی حرص خوردن خوش می گذشت.آش رازدیم وچای هیزمی را که چشمتون روزبد نبینه یکی از روستایی ها (آخه اونجایی که مانشسته بودیم نزدیک یه روستا بود) آمدوگیر داد که چراتوی باغ ما نشسته اید .اینم بگم که ماداخل باغ نبودیم .کنارباغ اتراق کرده بودیم .ماهم عذرخواهی کردیم وگفتیم بلند میشیم الساعه .درحال جمع وجورکردن وسایل بودیم که وای خدایا یک نفر چوب به دست واردشد وبدون هیچ مقدمه ای شروع به فحاشی وکتک کاری کرد.قلبم ازجاش داشت کنده می شد.نوک چوپ به چشم برادرشوهرم خورد.پای چشمش بادکرد وسیاه شد.بانوک پابه پطروس حمله ورشد .شوهرم مرتبا بهش می گفتم .آقا بیخیال ما شو الان می ریم .ولی این آقال ول کن معامله نبود . بعدازمدتی دونفردیگر نیز اضافه شدن یه نفرچوپ به دست ویه نفردیگه داس به دست .نمی تونم حال اون موقعم براتون شرح بدم .بدجور ترسیده بودم .خلاصه برادرشوهرام ومادرشوهرم با اون 3تا وحشی درگیربودن .خواهرشوهرم که خیلی ترسیده بود با صدای بلند جیغ می زد وگریه می کرد .من مرتبا به اون عوضی ها التماس می کردم که آقا ول کنید وبزارید ما بریم .خدایا نمی دونستم اون وسط چه کنم .مرتب فاصله بین ماشین وحل درگیری رو می دویدم .دنبال موبایل می گشتم باوجود داشتن 4 موبایل اونقدرگیج شده بودم که پیدا نمی کردم .خلاصه بعدازحدودا 20 دقیقه درگیری سر پطروس رو شکستن وپیرهنی که برای روز مرد براش خریده بودم وبسیار خوشرنگ وشیک بود پاره شد وخو ن ازسرش ریخت وصورتش روهم خونی کرد. یکی ازاونا که از2 تای دیگه وحشی تربود به قدری عصبانی بودکه باورکنید چندین باربا داس شوهرم رو قصد داشت بزنه که با جیغ وگریه من وجاخالی دادن پطروس به خیر گذشت اما نوک داس به دست من خورد وخون فوران کرد.برادرشوهردیگرم هم سرش شکست .به مادرشوهرم که بیچاره خودت می دونید دیگه یه زن مریضه هم رحم نکردن واونم حسابی کتک زدن .نمیدونستم چه کنم چون مطمئنا اگر ادامه پیدامی کرد حتما قتلی رخ می داد.خلاصه بابرادرشوهر کوچکم با عجله وسایل چپوندیم توی ماشین .من اونقدرجیغ زدم وخودم زدم تا همه رو جمع کرده وجون مون گذاشتیم کف دستمون با ماشین فرارکردیم .خونین ومالین .اینوهم بگم اونا هم کتک خوردن وحتی یکیشون دماغش شکست . خلاصه خیلی بد وضعی شده بود .هنوز وقتی یاداون روز می افتم تمام تنم می لرزه واشک توی چشمام جمع میشه .یاد اون داس می افتم وچهره عصبانی اون مرد وحشی که جدی جدی می خواست با داس به شوهرم حمله ورشه اعصابم می ریزه به هم. خدایا یاد سادگی روستایی ها ومهمون نوازیشون که توکتابا نوشته خندم وگریم می گرفت وبرای اولین بار درعمرم بود که همچین وضعی رو می دیدم . خلاصه بقیه ماجرا معلومه پاسگاه وبیمارستان وپزشکی قانونی .دست من بخیه خورد ودکتر 3 روز استعلاجی به من داد.بقیه هم پانسمان وشب روهم تواون شهرلعنتی که ازش متنفرم ماندیم . نمی دونم چرا اتفاقای بد دست ازسرمن برنمی دارن . الان خسته ام وداغون الان که دارم این کلمات رو روی صفحات سفید کاغذ نقش می بندم ،سکوت ظهرگاهی شهرو فراگرفته وهرازگاهی صدای ماشینی که زوزه کشان این سکوت داغو به هم می زنه تادوباره همه جا ساکت بشه .آواز گنجشکهای خاکستری تابستان ریزریزبه گوش می رسه وگاهی صدای یاکریم ها گوش آدمو نوازش می کنه .تازه از سرکار برگشتم .دلزده ام ازهمه چیز .شده وقتی زیاد شیرینی می خورید ودلتون می زنه چه حالی می شید ومن الان نسبت به زندگی اون حالو دارم .سردردی عجیب وملایم توسرمه ویه عالمه فکرای مختلف .فکرهایی که حی نوشخارشون می کنم .دلم می خواد دادبزنم .می دونید سوال اصلی ذهن من چیه ؟اون سوال اینه که آیا این همون زندگیه که من می خوام ؟؟؟؟؟ وجواب ذهن من یه نه بزرگ وبلند وسنگینه .یه نه یی که خط می کشه رو هرکاری که من توروزمرگی هام انجامش می دم .نمی خوام بگم ناراحتم ،چون نیستم .نمی خوام بگم خوشحالم ،چون خوشحال نیستم .ولی ناراضی ام ازهمه چیزایی که به من مربوط میشه .ازظاهرم به خاطر اضافه وزن .کارای زیادی انجام می دم اما دلمو راضی نمی کنه وهیچوقتم به خاطرشون تشویق نمی شم.هرروز ساعت 5/7کارت وساعت 5/2 دوباره کارت وفاصله این 2 کارت پراز دلزدگی وحماقته وفحش .فحش به خودم که چرابایدبه خاطر این پول لعنتی این چیزی که اسمشو رفاه گذاشتن لحظه های قشنگ عمرمو درجایی وبه خاطر کاری حروم کنم که هیچ اعتقادی به اون ندارم.رابطم با خداقاراش میشه.ازدوم راهنمایی خدابرام یه معمای بزرگ بود ونمی تونستم بفهمم چراآدما نماز می خونن. چون دریک خانواده مذهبی بزرگ نشده بودم .ازیکی ز دختر مومنای کلاسمون درباره نماز پرسیدم .اون یه حرفایی بهم زد که خیلی به دلم نشست .وازاون موقع مرتب نماز خوندم ..ولی وقتی ازدواج کردم تک وتوک واین اواخرهم بوسیدمشو گذاشستم کنار.ولی ازخودم خجالت می کشم .هیچوقت نتونستم به خودم بقبولونم که اسلاموقبول دارم .همیشه به خودم می گفتم که چراباید به زبون عربی نمازبخونم ورویه تیکه خاک سجده کنم.ازهرکس می پرسیدم ،نمی تونست متقاعدم کنه.خدارو قبول دارم وحضورشو توی تک تک لحظه های عمرم احساس می کنم.اما با مذهبا مشکل دارم .احساس می کنم دارم اون سادگی وبی آلایشی رو گم می کنم ووجودم شرارت پرمی کنه .خودم گناهکارمی دونم ازاینکه چرانمی تونم اسلامو قبول کنم. همه چیز برام سواله.اینکه چرا مسلمونا حالابا اعتقاداشونو می گم شبای قدراین طوی گریه وزاری می کنن ولی بعدش همه چیز یادشون می ره.درواقع زندگیم راکدشده وبه یک آدمه بی انگیزه وتنبل تبدیل شدم که حتی اراده انجام یه کارکوچولورو ازدست داده.من همه چیزو آرزوهامو ول کردم به امون خدا. (می دونم وبلاگ من پراز نالست ولی من برای دل خودم می نویسم انتظارندارم کسی روزانه هامو بخونه یا دربارش نظر بده .ازدوستایی که این کارو می کنن ممنونم ونظراشون برام ارزشمندن ) امروز ازاون روزایی که بدجور فازمنفی ام دوباره ناامیدی وغم وجودم پرکرده وداره مخم فکرای منفی داغون می کنه قبلا براتون گفتم که تومحل کارم اساسی مشکل دارم .اول که اینو بدنید که محل کارمن یه جای سیاسیه .بعدرئیس منم یه خانم حزب اللهی به تمام معناست، ازاون مدلا که فقط چشماش میشه اززیر چادرش دید ومقنعه اش تاسر زانوشه .تااینجا ش به من ربطی نداره هرکس خودش می دونه که چی بپوشه ویا اینکه اعتقاداتش چی باشه وولی می دونی چی توش هست که همه رو داغون می کنه .ایشون یه آدم سطحی نگر,بی منطق وخاله زنکه .این چند روز که من نبودم .یه اتفاقایی افتاده . اولا من مسئول سایت ونشریه اداره ام وتاحالا 2 شماره از نشریمون اومده بیرون .نشریمونم سبک وسیاقش مدل حزب اللهیه ازاین مدلایی که مقالات زیادی درمورد دیدگاه رهبر ،دیدگاه امام خمینی وپاچه خواریه احمدی نژاد توش فراوونه (حالا فکر کنید من حالم ازاین مرتیکه به هم می خوره همه کارامم یه جورایی بهش ارتباط پیدا می کنه ).خوب حالا بگذریم تواون روزایی که من نبودم انگاری رئیسمون که همه خطابش می کنن حاج خانم می رود دستبوسیه مافوقش ودرمورد برنامه هش وفعالیتش درسال جدید صحبت می کنن یعنی جلسه داشتند دیگه .خلاصه مافوقش می گه که حاج خانم امسال اصلاح الگوی مصرفه وباید صرفه جویی کنید وفعلا دیگه نمی خواد نشریه بدید بیرون وزوم کنید روی سایتتون واونو تقویت کنید.حاج خانمم عصبانی از اتاق مافوقش می یاد بیرون وبعدش میاد بخش خودش و عصبانیتش رو سر کارمندای بدبختش خرد می کنه (من نبودم اون روز گفتم که ). بعدشم زنگ می زنه به دامادش (دامادش همه کارشه توهمه کارا بااون مشورت می کنه وازش خط می گیره حالا فکر کنید خودش 50 سالشه دامادش 27 سال).بعد با دامادش وسوگلیش آخه یه خواهر شهید زبون باز توهمکارا داریم که سوگلیشنه بااینکه کارشناسه اما همه بهش می گن معاون .بعداین 3تا بعد ازیک سال که ازتاریخ افتتاح سایت می گذره می شینن پای کامپیوتر که به قول خودشون سایتو بررسی کنن .اینم بهتون بگم حاج خانم ما حتی بلد نیست یه سایت باز کنه یا ایمیل بزنه کلا انقد بیسواده که ازاین چیزا هیچ سررشته ای نداره. جونم براتون بگه میشینن پای کامپیوتر که برن به سایتمون ولی نمی ره .هرچی می کوشن نمی ره.به جای اینکه بامن تماس بگیرن علت رو جویا بشن .فوری می فرمایند تقصیر فلانیه همش تو مرخصیه .کاربلد نیست وزنگ بزنید بگید بسه دیگه برگرده از مرخصیش. حالا بگم که موضوع چیه به خاطر مشکلات پیش اومده 70 سرور ایرانی ودولتی به قول خودشون توسط دولت آمریکا فیلتر شده . سایت ماهم به این علت قطع شده. انقدر سطحی نگره که حتی اینم می ندازه تقصیر من وادعا می کنه که من بی عرضه ام.البته پیغاماشو خودش نمی رسونه .پیغامهاش توسط سوگلیش به صورتی غیر مستقیم به بقیه مخابره میشه . خدا شاهده تواین مدتی که اینجا بودم انقدر مورد ظلم وبی عدالتیه این حاج خانم قرار گرفتیم که نگو.وقتی سایت به من تحویل داده شد هیچ مطلبی درش نبودمن تواوج مظلومیت بدون اینکه حتی یک بار بره سایت نگاه کنه وکارای منو ببینه شاید خیلی وقتا توی خونه مشغول پرکردن سایت که وابسته به اینا بود،بودم .نه ازبازخورد خبری بود نا ازنظر ،اوج بیتفاوتی .حالا چون مافوقش گفته روسایت بیشتر کارکنید یادش افتاده که سایتی هم داره که به قول خودش تو همه جا ومصاحبه هاش عنوان می کنه .مسئول سایته ................... انقدر حرصم می گیره این بشر به قدری حروم زادست که وقتی منو می بینه ظاهرا می خنده وتحویل می گیره ولی مارو توسط جاسوسش کنترل می کنه .مرخصیهامون لباس پوشیدنمون وحرف زدنمونو.خلاصه اوضاعییه اینجا .نمی دونم تابه حال با خصوصیات من آشنا شدید .من روحیه حساسی دارم وازبچگی عاشق نویسندگی وشاعری بودم .باورتون میشه توزندگیمون آرزو داشتم یه نویسنده بزرگ بشم وعاشق هنر ونقاشی وطبیعتم .تودانشگاه روانشناسی خوندم والان دانشجوی ترم آخر فوق لیسانسه روانشناسی ام ولی جایی که کار می کنم 180 درجه با روحیه من ورشته ای که خوندم ،متفاوته .می دونید من تویه خانواده از نظرمالی متوسط بزرگ شدم وبنابراین بعد از اتمام دانشگاه اولین کاری که کردم .شرکت درآزمونهای استخدامیه مختلف بود که تو اولی قبول شدم .ووارد این محیط سیاسیه پراز دروغ وظاهرسازی شدم. اینجا یاد گرفتم .مسئولها بیشتر ازاینکه به فکر مردم باشن به فکر حفظ سمتشونن. اینجا یادگرفتم که خیلی از خبرایی که توروزنامه ها از مسئولای مختلف می نویسنن دروغ محضه وبافته شده توسط همون روزنامه به دلیل وابستگیش به اون مسئوله.اینجا یاد گرفتم که کار نکنم بلکه ادای کار کردنو دربی یارم .یاد گرفتم ظاهر سازی کنم .هرچند روان من درمقابل همه این تغییرات مقاومت می کرد ومی خواست خودش باشد که نتیجه اش چیزی نبود الی کم شدن اضافه کاری ،ارزشیابی های دروغی وتقدیرنامه های تقلبی شاید هزار بار تصمیم گرفتم دل بکنم ازاین شغل مزخرف وبرم دنبال چیزی که دوست دارم .اما مسائل مالی مانع شد. قسط اجاره خونه و.... که شما می دانید 27 سال از زندگی ام یم گذره ولی احساس بیهودگی می کنم احساس می کنم که چقدر به خودم خود واقعی ام ظلم می کردم و خدایا بدجور قاطی کردم یعنی من به دنیا آمده ام که فقط نیازهای اولیه ام را رفع کنم وبعد بمیرم . دلم آزادی می خواد .رهایی از این تعلقات .دلم آزادی می خواد آزادی ازاین همه نقش که جامعه ظالم وفرهنگ من بردوشم گذارده زن ،عروس ،مادر، کارمند وهمه اینها چیزهایی به من القا می کنند که من نیستند واینها انسان بودن مرا جدای ازجنسیتم نشانه گرفته اند
.jpg)
ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |

